چسبیدن به ویترین
چ ند روز پیش رفته بودیم پیاده روی تو پیاده روی خ ٢٠ متری بودیم که حواس اراد رفت رفت به مغازه ای که اقای روانبد اونجا تار و ٣ تار و گیتار و سنتور هم میفروشه هم اموزش میده چند تا پسر بچه در حال اموزش بودن که اراد چسبید به شیشه و تا ١٠ دقیقه هر کار کردم از جاش تکون نخورد تا اقای روانبد که من رو دید و شناخت (چون از همسایگان قدیمی ما بودن) اومدن بیرون و به اراد گفت که پسرم برو خونه غذا بخور بزرگ شو بعد بیا من بهت یاد بدم ویالون بزنی خدا ازشون راضی باشه من رو راحت کرد ...
نویسنده :
شین (نسیم) مامان
1:59


